![]() |
![]() |
|
|
خاله ام راست می گفت هیچی عوض نمی شه. خاله ام راست می گفت " آزموده را آزمودن خطاست" به روم نمیاره که راست گفته . که خوب و درست پیش بینی کرده . ولی می خونم از نگاش. اما رعایتم را می کند . درست مثل اون 64 درصدی که به اقا رای دادند و همش دارم فکر می کنم چه خوب شد مثل ما نقشه ی برگزاری جشن خیابانی نداشتند وگرنه من از غصه دق می کردم. دستشون درد نکنه که لابد دارند رعایت حال ما رو می کنند.این روزها که بغضم با هر بهانه ای دلش می خواد بترکه ممنونم هم از خاله ام هم از اون 24 میلیون. خاله ام راست می گفت که این حکومت جمهوری نداره و رای دادن فقط برای رژیم های جمهوریه. حیف کاش این قدر خاله ام راست گو نبود. کاش همه ی آنچه که این روزها می بینم دروغ باشه. کابوس باشه. ولی افسوس که هر بار ایت تلویزیون رو روشن می کننم چهره ای که دوست دارم ببینم رو نمی بینم. افسوس!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 20:28 توسط شیا |
|
|
خبر به سرعت در شهر پیچید " فردا موسوی سالن آزادی ساعت 4" اس ام اس ها شروع شد . میایی ؟ چه ساعتی ؟ کجا ؟ خاله ام شور و شوق من را برای پوشیدن مانتو ی سبز و پیدا کردن سربندهای سبز رنگ زیر چشمی نگاه می کرد . می دانستم حالا سر تکان می دهد و می گوید " خوش خیالی " کمک کرد تا سارافونبدون دکمه را بپوشم و گفت : هیچ اتفاقی نمی افتد زیاد ذوق زده نشو" گفتم : ولی می شه که امیدوار بود. این بار فرق می کنه " گفت " هیچ فرقی نمی کنه این بار هم مثل دفعات قبل " گفتم :" ولی بالاخره که باید یه کاری کرد نه که گوشه ی خونه نشست و گفت نمی شه" خاله عصبانی شد و گفت "آن موقع که ما تحصن می کردیم شما کجا بودید؟ وقتی زندان رفتیم . وقتی تظاهرات کردیم و سرود خواندیم و..." می دانستم منظورخاله چیه سال های اول انقلاب و جدایی طلبی و یا درخواست حداقل ها زبان خود , فرهنگ خود , لباس خود , مذهب خود... سالهایی که همه ی مردم کردستان یا پیشمرگه شده بودند یا هوادار . سال هایی که بارها همین خاله ام تعریف می کند که چگونه به پیشمرگ ها لباس و غذا و دارو می رساندند و چگونه هر روز جلوی اطلاعات و زندان ها نحصن می کردند و خب چوبش رو هم خوردند . حالا همه ی اونها یا کشته شدند یا به خارج از کشورر پناهنده شدند یا دست از اعتقاداتشان کشیدند و یا مثل امثال خاله ی من به همه چیز بی اعتقاد شدند. چیزی به خاله نگفتم فقط با بغضی در گلو خداحافظی کردم . حق داشت برای یک اعتقاد زندگی آدم فدا بشه و آخرش هم سر خورده بشی چیز کمی نیست که حالا با حرف زدن و برهان و منطق جبران بشه. فقط به خودم گفتم " خاله مباره شورو کرد درست یا غلط کسی ازاونها گله نداره چون آخرش برای اعتقادشون جنگیدند پس مهمه که خواب نبودند یا مهم تر که خودشون رو به خواب نزدند. حالا منم نمی خوام بخوابم وقتی روش مبارزه ی دوره ی من اینه پس میرم تو صف مبارزین سبز پوش . شاید این یکی جواب داد. سالن شلوغ بود وهمه سبز پوش . موسوی دیر آمد ولی جمعیت توی سالن تا آخرین لحظه تازه نفس فریاد می زدند " موسوی حمایتت می کنیم " فشار جمعیت و سالن کوچک و میکورفنی که هر لحظه قطع می شد هر مخاطبی رو بی تاب می کرد ولی هیچ کس گله نکرد. و کسی شکایت نکرد. برعکس با هر قطع شدن میکروفون صدای جمعیت بلندتر می شد. وقتی مراسم تمام شد و جمعیت به خیابان ها کشیده شد . همه آرام بودند حتی شعار نمی دادند . مردم عادی کنار خیابان هم برای مردم سبز پوش دست تکان می دادند. تا این که میدان اقبال " میدان آزادی فعلی " با طرفداران احمدی نزاد مواجه شدند . انوقت همه چی به هم ریخت به خصوص که هوا رو به تارکی می رفت و جمعیت هم به خیابان مشهور " ششم بهمن " رسید. آنوقت پلیس ضد شورش و ماشین های سپاه جمعیت رو دوره کردند. بقیه اش معلومه دنبال جوان ها کردن و باتوم زدن. کی بود گفت که نیروی انتظامی دستور اکید داده شد ه درگیری به وجود نیاره؟ راستی پلیس زره پوش ا زتوی ستاد احمدی نزاد بیرون آمد . خانه ی دیابت کردستان واقع در سه راه شریف آباد . و یادم رفت بگم که این ساختمان دولیته. خودم وقتی بچه بودم جهت گذراندن اوقات فراغت کلاس نقاشی می رفتم. اون موقع اسمش " کانون اقبال لاهوری بود. دیگه حرفی نیست. تمام خستگی ها و دیر آمدن ها و منتظر ماشین ماندن ها و وسط درگیری افتادن ها چیزی نیست. حاضرم چندین برابرش رو تحمل کنم .....فقط اگه خستگی به تنمان نماند. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 22:34 توسط شیا |
|
|
این روزها همه سبز شده اند . شما چه طور؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 22:26 توسط شیا |
|
|
دیروز از اداره تماس گرفتند گفتند شما رو به عنوان " مشاور جوان ملی " یا همچین چیزی معرفی کردیم که فردا بری تربیت معلم شهید مدرس در یک جلسه ی سخنرانی شکرکت کنید.کلی ذوق کردم که هنوز و تو این سن و سال من رو جوان می شناسند . برای همین زیاد سوالی نپرسیدم . هر چند شک دارم اگرهم می پرسیدم طرف پشت خط چیزی بیشتر از من می دانست. فردا با کلی شوق و ذوق به همرا یکی دیگر از همکارا که او را هم درست مثل من با عنوان " جوان " غافلگیر کرده بودند رهسپار فیض آباد محل تربیت معلم شدیم. روی پارچه نوشته ای داخل سالن همایش نوشته بودند " جوانان و امام خمینی " پس قضیه معلوم شد ". به مناسبت ارتحال قراره یک جلسه ی طولانی و خسته کننده در ارتباط با "توجه ویژه ی امام به جوانان " و یا " نقش جوانان در انقلاب اسلامی " و یا " جوانان در وصیت نامه ی امام " و یا چیز های دیگری شبیه به این باشیم. طبق همه ی جلسات از این دست مراسم " با تلاوتی چند از آیات قرآن آغاز شد" بعد از پایان تلاوت و صلوات یکی دیگرهم پای تریبون آمد و بعد از خوشا مد گویی مختصری شروع به" تلاوتی چند از آیات کرد " ! بعد از صلوات نفر سومی هم رفت پای تریبون و شروع به " تلاوتی چند از آیات کرد " فکر کردیم که یا اشتباه آمدیم و یا فقط قرار است قاریان برجسته ی قرآن به " تلاوتی چند از آیات بپردازند " که خوشبختانه – یکی از باندها درست پشت سر ما بود و هنگام بلند شدن صدای قاریان باید گوشمان را می گرفتیم – با پخش سرود ملی همه ایستادیم و خیالمان راحت شد که اشتباه نیومدیم! بعد از نشستن یک دختر خانم خوش صدا با لباس های رنگی رنگی – چون عزاداری بود فکر کردیم قاعدتا باید سیاه می پوشید . اون هم ما خانما که در مراسم های شاد رسمی هم سیاه پوشیم.- آمد و خیر مقدم گفت و از جناب آقای ساکی ریس محترم سازمان آموزش وپرورش استا ن دعوت کرد که روی سن بیاد و.... باز هم خیالمان راحت شد که عین مراسم دیگر است و پس با دوستم شروع کردیم به حرافی و از بدگویی پشت سر همکارا و اوضاع مدرسه و داشن آموز گرفته تا آخرین خواسگارا و دوست پسرا و .. که یه دفعه یکی وسط مراسم با یک روزنامه دیواری که چیزی با ماژیک های رنگارنگ روش نوشته شد ه بودظاهر شد که به سختی و مشقت قصد داشت جایی براش پیدا کنه وبچسبانه. بعد از پیدا کردن محل نامناسبش ! با بدختی خوانیدم که " مقدم آقای سحر خیز رئیس .......- بقیه اش معلوم نبود- گرامی باد.زیاد مهم نبود چون آقای ساکی ایشان را به عنوان ریس سازمان آموزش و پرورش همدان دعوت کردند که به جایگاه بیایند.گفتیم لابد آقای ساکی کسی رو پیدا نکردند که سخنرانی کنه به همشهری و همکارش رو انداخته. جناب سحر خیز شروع کردند از حماسه ی انقلاب و جنگ و ... صحبت کردند و ما هم به ادامه ی بحث خودمان پرداخیتم . " عرصه ی انتخابات بهترین مکان برای نشان دادن به دشمن که ما ..." و بحث ما همچنان داغ است " خدمات دولت نهم بر هیچ کس پوشیده نیست " چی می گه؟ " زمانی که ما ( ما ؟)دولت را در سال 84 از دولت قبلی گرفتیم میزان نقدینگی هفت میلیون تومان بود حالا ....." یعنی چی ؟ " شجاعت آقای احمدی نژاد در باز کردن پلمپ های نیروگاه هسته ای... " حالا معلوم شد . " موفقیت های این دولت در اجلاس دوربان در ماهوره ی امید در بخش کشاورزی در .." " ماجراجوی های دولت هفتم و هشتم و مجلش ششم ! در متشنج کردن ذهن افکار عمومی .." دیگه شورش رو در آورده چه ربطی به مجلس ششم داره؟ فکر کنم حدودا یک ساعت با شدت و حرارت از خدمات دولت نهم صحبت کرد.- راستی اما م و جوانان چی شد؟- " و لذا عزیزان من انتخابات نزدیک است و ما باید هوشیار باشیم و اجازه ندهیم تا نامحرمان ؟ دراین عرصه پیروز شوند" !!!! بعد هم دختر رنگی رنگی پوش آمد و با صدای قشنگش گفت " لطفا برای صرف ناهار به سالن سلف مراجعه کنید . خدانگه دار ! زرشک پلو , سوپ , دوغ, ماست , و... یادمه آقای احمدی نژاد جهت صرفه جویی در هزینه ها این ریخت و پاش ها را ممنوع کرده بودند.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 19:22 توسط شیا |
|
|
این روزها " پهلوی شکسته ی فاطمه " کار داده دست بلوچ ها و بیشتر از همه دولت. دولتی که در حال برگزاری انتخابات است و بیشتر از هر وقت دیگر نیاز به آرامش عمومی و همبستگی ملی دارد. لطفا خودتان را بگذارید جای سنی های یک منطقه ی سنی نشین که اقلیتی شیعه مذهب در روز به اصطلاح شهادت حضرت فاطمه بدترین توهین ها را نسبت به خلیفه ی مورد احترام آنها را می شنوند و می بینند. درباره ی راست یا دروغ بودن ماجرای شکسته شدن پهلوی فاطمه زیاد بحثی نمی کنم. که همین بس که ماجراز قعر خرافه های دست چندم اقلیتی بیرون آمد و به زودی و کم کم وارد تقویم های ایرانی شد و طبق معمول پر و بال داده شد - اگر باور ندارید به تقویم های قبل از سال 75 نگاهی بیندازید و ببینید آیا همچین مناسبتی را مشاهده می کنید یا نه -که باز هم دست آویز جدیدی شود در دست حاکمان حکومتی که قبل از هر چیز مشروعیت خود را در ساختن داستان های مذهبی و ائمه به دست آورده اند و مهمتر از همه به درستی بهترین دست آویز برای حفظ آن را نیز یافته اند که همانا داستان سرایی و مظلومیت کسانی است که هزار و چهارصد سال پیش هر یک به دلایلی مرده اند و یا کشته شده اند و یا دق کرده اند و.. اما اکنون عده ای دانسته و یا نادانسته در مراسم های مختلف و به بهانه های مختلف از قبر هزار ساله ی شان بیرون می کشند و بر سر و صورت می زنند و مثلا برای مظلومیت آنها گریه می کنند با توهین و بدترین فحش ها خواهان فرستادن آنها به قعر جهنم هستند. گویی با گریه کردن هایشان می خواهند در تغییر نظر خدا دخالت کنند و یا در صورت امکان بر جرمشان بیفزایند.! اما قسمت جالب ماجرا این جاست که انتظار دارند نه تنها سنی های این مناطق خاموش باشند که در غلیظ تر کردن فحش ها نیز کمک باشند و در این ثواب شریک ! به هیچ عنوان ترور و خشونت را تایید نمی کنم که در هر صورت ترور , ترور است و گرفتن جان انسان ها بی گناه و یا با گناه در صلاحیت هر کسی نیست. اما باید دانست ظرفیت این مردم نیز حدی دارد و در صورت تکرار چند باره و بی پروای این مسایل اجتناب از این امور نیز ممکن نیست. به خصوص که در طی چند سال اخیر نهادها و سازمان های دولتی نظیر صدا و سیما و دانشگا ها و اماکن دیگر جری تر شده و با پخش این مراسم از تریبونهای دولتی و نوشتن تسلیت های عریض و طویل بر درو دیورا های این شهر ها احساسات این مردم را جریحه دار کرده اند.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 18:24 توسط شیا |
|
|
مدرسه ها یک روز با سر و صدا و تبریکات اول مهر و هیاهو باز می شوند. بزرگترها یاد خاطرات مدرسه رفتنشون می افتن. به خصوص دوران ابتدایی و کوچکتر ها از شوق دوباره باز شدن مدارس چند شب خواب و خوراک ندارن. اون روز بازار خرید لوازم التحریر و کیف و کتاب و.. داغ داغه و از اونطرف یک روز در کمال غربت و خاموشی مدرس تعطیل می شن. همیشه تمام شدن کار مدارس برام دلتنگی غرییبی داشته. نه این که دلم براش تنگ بشه. بیشتر از غربت مدرسه و کلاسها و.. بدون دانش اموزان دلم می گیره. و تازه اون روزه که با خودم فکرمی کنم. تو این یک سال گذشته چه بلاهایی سر بچه ها اوردم. بدون کلیشه فکر می کنم واقعا معلمو یا مدیر خوبی بودم؟ و همیشه به این نتیجه می رسم چه قدر نسبت به همه ی اونهایی که تو یک سال گذشته یک جورایی سرنوشت و زندگیشون به من وابسته بوده و در مقابل روزها و لحظات زندگی من به اونها بیگانه ام. جوری که فکر می کنم واقعا نه ماه گذشته؟ و .. بله گذشت. و حالا تعطیلات کشدار تابستان امسال هم مثل سال های گذشته شروع می شه. هر چند وقت آزاد زیادی ندارم اما به هر حال می توانم از ترافیک و بار کاری سنگینی که تو این نه ماه داشتم تا حدی خلاص بشم و نفسی به آسودگی بکشم. امروز روز آخر بود. و روز شلوغی هم بودم. هم امتحان می گرفتیم و هم کارنامه ها رو می دادیم و پول کتاب بچه ها را برای سال آینده جمع می کردیم. و توی هر یک دقیقه وقت آزادی که داشتم برای بچه های ریز و درشت مدرسه یادداشت مثلا یادگاری می نوشتم. اصلا نفهمیدم چی نوشتم و ولی می دونم تو همش اشاره کردم جوری زندگی کنید که وقتی دوباره دیدمتان نسبت به زندگی حال حاضرتون افسوس نخورید و از شان خواستم طوری تلاش کنید که بعدها از زندگی که برای خودتان ساختید راضی باشید. و از این یکی مطمئن هستم که به راستی آروزی قلبی ام برای تک تک آنها بود
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم خرداد 1388ساعت 22:24 توسط شیا |
|
|
نمی دونم من این جوری احساس می کنم یا امساال خبری از شور انتخابات نیست؟
اصلا از این نسل بی ستاره حالم گرفته است. مردمی که حتی اسم کاندیداهای این دوره رو نمی دونن. اون سالی که برای اولین بار مردم اسم خاتمی رو شنیدند من سال سوم دبیرستان بودم. یادمه همه ی بچه های کلاس درباره ی این که به کی می خوان رای بدن هر روز خدا بحث می کردیم. چه قدر گلو پاره کردیم. در حالی که واقعا چیز زیادی هم نمی دونستیم. اینترنت و موبایل و ماهواره و بی بی سی و صدیا آمریکا و مجله ی چلچراغ و روزنامه ی همبستگی که نبود. هر چی رو که از این جا و اونجا می شنیدیم با قضاوت های نصف نیمه ی خودمون یکی می کردیم و وسط بحث ها رو می کردیم. این طوری که شد که همین نسل بدون امکانات بزرگترین حماسه ی انتحابات رو رقم زد. ولی حالا دخترهای بیست و دو سه ساله که بیشتر به فکر مدل مو و ریمل و مش و... هستند تا دنبال ایده های فلان کاندید انتخابات . وقتی من درباره اش صحبت می کنم و می بینم همه یه جور عجیب غریبی بهم نگاه می کنند انگار که مریضی چیزی دارم خجالت می کشم و خودم رو سرزنش می کنم که چرا جلوی دهنم رو نمی گیرم! امان از این نسل بی ستاره. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 22:6 توسط شیا |
|
|
کلاس اولی ها رو با یک جشن رنگی و پر از بادکنک و هیاهو و شعر و کف روانه کردم. تمام شد. باورم نمی شه بالاخره همه ی اون سی و دو حرف و جمع های اساسی نوع اول و تفریق های اساسی و یه عالمه چیز دیگه یادشون دادم .حالا کلی خیالم راحته که فقط مدیرم. زیاد سخت نیست اگه فقط مدیر باشی . کلی چیز رو تو همین چند ساعته مدیریت تنها سرو سامان دادم. و حالا پی یگری امتحانات و لیست وارد کردن و... که از بخش و صداکشی و املا گفتن به چهارده تا هفت ساله هزار بار آسون تره.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم خرداد 1388ساعت 21:51 توسط شیا |
|
|
آقای خامنه ای برگشتند. دیگه وقتشه زندانی های این چند روزه رو آزاد کنند. مردم کرمانشاه و قروه و بیجار و سریش آباد و لرستان و همدان به شهر هاشون برگردند. شهر رو کلی شلوغ کردند. این روزهای گذشته به سختی می شد تشخیص داد شهر متعلق به چه زبان و طیفی هست. وقتشه سرباز ها ی نیروی انتظامی و سپاه و بسیج و گارد ویژه و تکاور ها و هلی کوپتر ها و ماشین های اطلاعات و پدافندها و ... را جمع کنند از داخل شهر و اطراف شهر . وقتشه حکومت نظامی اعلام نشده تمام بشه. و گمانم وقت دستگیری کسانی هم رسیده باشه که برای اولین بار روردر روی رهبر انقلاب به جای مجیز ایشان از ایشان انتفاد کردند. خدا به همه ی ما رحم کند. آمین! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 22:40 توسط شیا |
|
|
- پیامبر ظلم را هرگز نمی پذیرفتند
- هاوژین:خانم! ظلم یعنی چی ؟ - ظلم یعنی در حق دیگران یک بدی بزرگ کنی - نگین:مثلا وقتی بابای بابای یکی رو دربیاری بهش ظلم کردی - آره بچه هاولی ظلم یعنی وقتی کسی کوچیکه و ضعیفه یک کس دیگه ای که بزرگه و قویه اذیتش کنه. مثلا شما که کلاس اول هستید و کوچک یک کلاس پنجم بیاد پفکت رو ببره چون بزرگه - نیکو:خانم مثل آجی پریا که امروزمن رو زد هه ولیر: مثل شما که وقتی ما درس بلد نیستیم ما رو می زنی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 18:37 توسط شیا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بچه که بودم وقتی تابستونا رو پشت بام می خوابیدم با تمام ستاره ها حرف می زدم و فکر می کردم همه ی انها مال من هستند.سالها از اون شبها گذشته .حالا یک اموزگار هستم با هفت سال خدمت. و امسال مدیر آموزگارم و می دانم در تمام زمین و آسمان یک تک ستاره هم ندارم.
|
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 |
| پیوندها |
|
گیس طلا مسیح علی نژاد یک پزشک مهجاد علیرضا رضایی سایت بین المللی نقاشی های کودکان اراکی از پشت یک سوم آسمان بی ستاره |
|
RSS
|